آدولف هیتلر می گوید:کودک چند ساله ای بودم که با مادرم زندگی میکردم.روزی مادرم به شدت مریض شد.برای پیدا کردن دکتر در کوچه ها میدویدم .چشمم به کلینیکی خورد که پزشکانش یهودی بودند.هرچه به آنها التماس کردم انها بیشتر خندیدند و یکی از آنها سیگارش را روی دستم خاموش کرد.به آنها گفتم روزی انتقام خواهم گرفت وباز انها خندیدند.بعد از سالها که صدر اعظم آلمان شدم دستور دادم ان 5 نفر را زنده به گور کنند.یکی از انها به سختی التماس میکرد .امامن خندیدم و گفتم:گفتم که انتقام خواهم گرفت.
